دلنوشته
دلتوشته های یک دانشجو
جنگ هفتاد و ملت...
قدسیان بر سر هم صحبتی ام چانه زدندبوسه بر قامت این نوبر بیگانه زدندریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند***دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند***گم شدم ، طرد شدم ، تار تنیدم به سکوتتشنه کف کرده و تفتیده در عمق برهوتناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت***ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت/با من راه نشین باده مستانه زدند***من بد آورده دنیای پر از بیم و امیدنامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسیدسیب ممنوعه به چنگ آمد و
برچسب:
نویسنده: امیر نعمتی
تاريخ: جمعه
20 شهريور
1405 ساعت: 7:40